تبليغاتX
گدای نگاه

ماه من غصه چرا؟!

 

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر كه هنوز بعد صد ها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي پر از مهر به ما مي خندد

يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت

بلكه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد كشيد

و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت

تا بگويد كه هنوز پر از امنيت و احساس خداست

ماه من غصه چرا

تو مرا داري و من

هر شب و روز

آرزويم همه خوشبختي توست

ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

كار آن هايي نيست كه خدا را دارند

ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات از لب  پنجره ي  عشق، زمين خورد و شكست

با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن

و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست

او هماني است كه در تارترين لحظه ي شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد

او هماني است كه دلش مي خواهد

همه زندگي ام غرق شادي باشد

ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد

معني خوشبختي، بودن اندوه هست

اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور

چه بخواهي و چه نه، ميوه ي يك باغ اند

همه را با هم و با عشق بچين

ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند

سبزه زاري است پر از ياد خدا

و در آن باز كسي مي خواند

كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟ 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:27  توسط مهدی | 
به نام خدا

بیایید با خدا عهد کنیم

که عهدمان را نشکنیم.

 

فرارسیدن عید سعید فطر را به همه دوستان عزیز تبریک میگم. ان شاء ا... که طاعات و عبادات همتون مورد قبول درگاه ایزد منان قرار گرفته باشه ...

 

ماه رمضان دیگه ای هم گذشت ... امیدوارم این دفعه یه تکونی خورده باشم و پیمان شکنی نکنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:14  توسط مهدی | 

بر بال فرشتگان در شب های آفتابی

آن  شب قدری  که گویند اهل خلوت امشب است           

                                     یارب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

شبی با آفتاب

... فصل آزمون بندگی به روزهای سرنوشت رسیده است که فرشتگان، شهر را به نظاره نشسته اند تا تو شب های آفتابی را به حرمت طلوع دوباره و تولدی دیگر به سر کنی و سر بر مهر در آستان جانان عذر تقصیر آوری.

ای صبا امشبم مدد فرمای              که سحرگه شکفتنم هوس است

این برگ های پرنور قرآن که بر سر گرفته ای، سپر آتش تو می شوند اگر دست های استغاثه ات را با رمز «العفو» و «یارب» به سوی بیکران رحمتش روانه کنی و عاشق شوی ... عاشق شوی ... عاشق شوی ...

هر دلی از حلقه ای در ذکر یارب یارب است

این اسماء الهی که در دل شب، با ندای الغوث الغوث همراه کرده ای تنها و تنها رمز عبور توست که پس از عبور، تازه ابتدای جاده ای هستی که باید خودت تکلیف خودت را روشن کنی، آن هم در تاریکی شب!

این ندای قلب توست که اشک را به مثابه سوغات از «کمترین» به «بهترین» هدیه می فرستد تا شاید فیض حضور حاصل آید و تو هم در صف دلشدگان قرار گیری که خود فرموده است: بخوان تا اجابت کنم، پس بخوان ... بخوان ... بخوان.

این بیداری چشم ها باید به بیداری دل ها برسد تا آن رد نورانی شیدایی بر جان و روحت نزول کند که شب، شب نزول است. نزول رحمت و برکت و وای به حال «تو» اگر در خواب غفلت باشی و باشی و نباشی که هر بودنی، حضور نیست و هر بیداری، روشن دلی.

بیدار شو ای دل، بیدار شو. با من گریه کن. با دانه های اشکم هم نوا شو. آری بر این همه غفلت گریه کن.

این صدای بال فرشتگان است که آماده اند برای پرواز، «تو» را با خود ببرند. سه شب آفتابی و فرصتی که تنها برای «توست»!

این چرخش شیرین قلم شب قدر است که روزهای خوش آینده را برایت تقدیر می سازد ...

این آغاز سفر است و تو شب را برای رهسپاری برگزیده ای. توشه ات قرآن، کلام میزبان که به میزبانی فراخوانده تو را و عترتِ همان که در نیمه های شب، خواب را از سرت می پراند و قطره قطره اشک در میان حیرت و حیرانی رحمت خاندان همیشه کریم روانه می سازد.

 و میزبان، رحیم است آنقدر که تو هر سال پیمان ببندی و سال بعد دوباره ... برخیز که سحر نزدیک است ...

صدای قدم های سرنوشت را بشنو که به استقبالت آمده. چشم هایت را ببند و قلبت را به دست نسیم بسپار که خوب می داند، دل های عاشق را کجا به یار برساند. راستی این «سرنوشت» دل های شکسته را خوب قدر و قیمت می گذارد، حواست را جمع کن!

این آیه های نور که بر زبان می رانی، یادت باشد، تنها زبانت را خسته نکند که بار کج به منزل برده ای، باید دلت را بیدار سازند و رگ هایت را به روح ربوبی زنده کنند.

بیدار شو ای دل که در انتظار بیداری ات بی صبرانه اشک می ریزم.

بیدار شو ....

                        وقت تنگ است ...

                                                            بیدار شو ای دل ...

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند            واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند               باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی        آن شب قدر که این تازه براتم دادند

حواست باشد این شب را و شب های دیگر را ارزان نفروشی که تا سال دیگر از کجا معلوم فرشته ها برای گلچین کردن تو در شب های قدر، به زمین بیایند ...

قدرِ قدر را بدانیم ..................

شب قدر است، امشب مست مستم ای خدا با تو

                     شدم تا مست، دانستم که هستم ای خدا با تو

 

خودمونی: سلام . نماز روزه هاتون قبول

از همه دوستان توی این ایام عزیز التماس دعا دارم. اگه لایق دونستید این حقیر دل شکسته را هم دعا کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 5:29  توسط مهدی | 
سلام

طاعات و عباداتون مورد قبول درگاه حق تعالی .......... ان شاء ا...

هیچ وقت دست از تلاش برندارید ... اجازه ندهیم که شرایط و مشکلات مانع بزرگ شدن ما بشه

توکل کنیم و ببینیم که بهار در راهه ... ولی توی سرما و تاریکی هم میشه رشد کرد و تاریکی را از بین برد ... روشنی را به ارمغان آورد ...

توکل به خدا و تلاش در راه رضایش

توی این ایام التماس دعا دارم از همه دوستان ... دلم گرفته ... قاصدک گرد ما نمیگرده

شاید خبری در راه است ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:8  توسط مهدی | 
به نام خدا

سلام

ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان را به همه دوستان عزیز تبریک عرض میکنم.

همچنین یه تبریک ویژه هم به خودم و سربازان عزیز به مناسبت روز سرباز

 

با آرزوی موفقیت و سربلندی همه جوانان عزیز و سربازان غیور میهن

خودمونی: هفته پیش مصادف با میلاد حضرت ابوالفضل و روز جانباز، یکی از جانبازهای شیمیایی شهرمون شهید شدند. چه روز عزیزی این توفیق براشون حاصل شد ... برای همه جانبازها دعا کنید جانباز های شیمیایی، جانبازهای اعصاب و روان و ... برای خانواده هاشون هم دعا کنید ... برای سربازا هم حتماً دعا کنیدا (یادتون نره !!!) ...

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:59  توسط مهدی | 

اِقرَا بِاسمِ ربِّکَ الّذِی خَلَق

 

مبعث، طلوع رسالت

عید مبعث مبارک

سلام و صلوات بر پیامبر خدا (ص)

صبح، در زنجیر بود و بر شانه های زخمی کوه های مکّه، هیچ گیاهی نمی رویید.

آسمان ها، به انتظار ایستاده بودند و جاده ها، بی قرار.

پرندگان، سوگوار و درختان، داغدار.

روزها، لحظه لحظه تیره تر و سایه ظلمت، دم به دم فراگیرتر.

گُل های ایمان در شوره زارِ دل های سرد، پژمرده و زرد.

و روزگار، آکنده از غربت و جهل و درد.

کاروان کاروان، کفر و کدورت بود و دریا دریا، شرک و شیطنت.

نه آبشاری که عطش دیرینه «جزیره العرب» را فرو بنشاند

 و نه توفانی که تومار «جاهلیت» را در هم پیچاند.

نوری نبود تا حجم غلیظ تاریکی را روشن گرداند

و حرارت خورشید را بر صحن دل ها بتاباند.

گورهای سرد و خاموش، دهان گشوده بودند و معصومیت دخترکان را می ربودند.

هیچ کس در بازار شلوغ مکّه، آوای توحید نمی سرود

و کعبه را از ازدحام ناخدایان لات و منات و عزّی نمی زدود.

هیچ کس نشانی از خدا نمی دانست و کسی به آدمی نمی مانست!

باید کسی می آمد تا بهار را بسراید و شب کائنات را به فروغ وحی بیاراید ...

و ناگهان پایه های قصرِ «قیصرها» لرزید.

آتش فتنة فتنه انگیزان به خاموشی گرایید،

و خدا، «محمّد» را آفرید.

ستون کاخ کسریها شکست.

گرد و غبار جهل و کفر فرونشست،

و چهرة جمال محمّدی(ص) در آیینة روزگاران نقش بست.

جلوه ی تمامیت عشق درخشید، فراتر از ستارگان از ره رسید،

بهترین هدیه بهاری خدایی، پدیدار شد

و آسمان تمام ستاره هایش را به چشم های آفتابی «مصطفی» بخشید.

«پروردگار متعال نور محمّد(ص) را پیش از آفرینش آسمان ها و زمین، عرش و کرسی، ابراهیم و اسماعیل، اسحاق و یعقوب، موسی و عیسی، داوود و سلیمان و تمام پیامبران آفرید.»

آمد و «لا اله الا الله» را سرود و جهان در انعکاس آوای توحید، همزبانش بود.

فاتح «جبل النّور» چونان خورشیدی تابان و چراغی روشنگر، ندا سر داد:

«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»

اینک در بزرگترین «ایّام الله» که نعمت نبوّت به ما ارزانی شده، این رسالت عظیم را مغتنم می شماریم و امید آن داریم که نور محمّد(ص) که پروردگار متعال وعده فرموده، بر عرصه گیتی، مستولی و آیین پاک اسلام، جهانگیر شود. و در پرتو اتّحاد کلمه و اتّخاذ سنگری واحد در برابر دشمنان خونخوار اسلام (به پشتوانه اتّحاد ملی و انسجام اسلامی)، زمینه تحقّق این بزرگ آرمان الهی، به دست باکفایت دادگستر جهان و عدل جهانی، امام عصر(عج) در سراسر دنیا متجلّی شود.

مبارک باد، سرور انگیز شبی که اشرف آدمیان، نور یگانه رحمت و ایثار و رستگاری، مبلغ برترین دین خدا، امین الله، خاتم الانبیاء، محمد مصطفی(ص) به رسالت مبعوث شد.

عیدتان مبارک

 

خودمونی: عید مبعث را به همه دوستان تبریک میگم.

تا یادم نرفته قهرمانی تیم ملی بسکتبال را تبریک میگم، انصافاً که گل کاشتند این آسمونخراشها (بچه ها مچّکریم!) من که شخصاً فکر نمیکردم اینطور خوب نتیجه بگیرند، البته من بازیهاشون را نمیدیدم ولی از اخبار پیگیر بودم. واقعاً عالی بود، همه تلاششون را کردند. ناکامی تیم فوتبال را جبران کردند. ان شاءا... جوانان کشورمان در همه عرصه ها موفق باشند و همیشه پرچم ایران، سربلند و سرافراز باشه ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:39  توسط مهدی | 

به نام خدا

به مناسبت یک ساله شدن وبلاگ

تولدت مبارک گدای نگاه

 سلام

یه سال پیش همچین روزایی بود که شروع کردم .......

میدونید چرا اسم وبلاگم راگذاشتم گدای نگاه؟

(باغ دلهامان را با گوشه چشمی پر از یاس کن. جرعه ای از این نگاه مرا بس است ... )

این شعر آخرین یادگاری از یه دوسته. دوستی که خیلی بهش مدیونم و انگیزه ای بود برای تولد گدای نگاه:

بارش بارانی     نم نم شادابی     دل من از تو تمنا دارد     یک نگاه که بنمایی

یه جمله دیگه هم داشتند تو ندبه های دلتنگیشون: «مولا دعا کنید که دستهای دعایمان و نگاه های نیازمان، شبهای بیقراری را به صبح آرزو پیوند دهد.»

وقتی دنبال اسمی برای وبلاگم میگشتم، چون میخواستم به یاد مولای منتظران شروع کنم، با خوندن مطالب دوستم، گدای نگاه را انتخاب کردم ...

هر جا که هستند براشون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

خوب این ماجرای اسم وبلاگ ...

اما حالا خودم !

میخوام خودم را معرفی کنم !!!

خوب حدس بزنید !!! تا آخرش برید متوجه میشید ...

خوب فکر میکنید این آقا مهدی واقعاً چکاره است؟ دانش آموز یا دانشجو، طلبه یا روحانی، مهندس یا دکتر، بزّازم یا خباز، فراشم یا کفاش یا شایدم نقاش، دلّالم یا رمال، عمله یا عملی، فرماندار یا شهردار، خواننده(مجاز) یا راننده، صیادم یا شایدم شیاد، بغّالم یا نقّال، کتابی یا کبابی، کشوری یا لشکری، ساندویچی یا گاریچی، خلبانم یا ملوان(زبل)، راننده بیابون یا ولگرد تو خیابون، ................

حالا چه فرقی میکنه من کی باشم، مهم اینه که من هستم و امیدوارم بتونم وظیفم را بفهمم، هدفم را با عمق وجود درک کنم و تا آخرش برم ...  

چی شد ... شناختید، هنوز نشناختید؟ ... پس ادامش را بخونید:

آه من کیم؟ من که زندانی نفسم، اسیر تخیلم، دوزخ تجملم ...

وامانده راهم، خالی از آهم، بسته به زنجیر گناهم، بی پشت و پناهم ...

                         آفت زده خزانم، شرمنده آنم که از خویش نهانم ...

             افتاده به چاه حسرتم، خاموش و افسرده، ره به جایی نبرده ...

با این همه، روزنه ای از دور می بینم که سرود امید می سراید و زنگ از دل می زداید ...

امیدوارم، امیدوارِ دریا دریا کرمم ...

ای کریم بنده نواز و ای مهربان کارساز!

                        تو ریشه غفلت از دلم برکن و در خدمت توحید بنشان.

الهی! دردم درمان و هجرم پایان،

                        ضعفم به قوت و زبانم به حکمت و جانم به خلوت رسان ...

                                                                          آمین یا رب العالمین

خوب!!! شناختید ...

اگه نشناختید شرمنده شاید نتونستم خوب خودم را معرفی کنم  ... آخه دیگه یه بنده گناهکار را جور دیگه ای نمیشه معرفی کرد !

 

خودمونی: حالا برای اینکه اونایی که تا آخرش خوندند بی جواب نمونده باشند این قسمت را هم بخونند: یکی از دوستام میگفت هر کی میپرسه مهدی الان کجاست، میگم: توی پوتیناش

خوب پس این آقا مهدی ما سرباز است و در خدمت اسلام و مسلمین ...

سربازی هم دورانی داره برای خودش. زیاد سخت نیست بخصوص برای آقایون افسر که صبح تا ظهر میرن پادگان اون هم با سرویس.

به قول یکی از دوستام صبح تا عصر توی پوتین، عصر هم تا شب روی کتاب ...

ان شاءا... که خدا توفیق بده سرباز واقعی آقامون باشیم ...

 اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنی من انصاره و اعوانه

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:23  توسط مهدی | 

به نام خدا

این مطلب را قبلاً هم تو وبلاگ گذاشته بودم ولی چون خیلی متن قشنگی بود و خودم خیلی دوست داشتم و چون نزدیک ایام اعتکاف هم شدیم، گفتم یه بار دیگه بنویسم. از تمامی دوستان در این ایام التماس دعا دارم و میلاد با سعادت مولی الموحدین امیرالمومنین علی (ع) را هم پیشاپیش خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم.

مراسم معنوی اعتکاف

روزهای عاشقانه خلوت، بعد از عمری غفلت

توشه ای برگیریم، سفری در پیش است.

«اَلّهُمّ اجعَل مَسیری عِبراً وَ صَمتی تَفَکُّراً وَ کَلامی ذِکراً»

پروردگارا، حرکت و مسیر مرا در این سفر مایه عبرت من و سکوت مرا در طی این سفر مایه تفکّر من و گفتار مرا مایه ذکر خودت قرار بده.

در وصف اعتکاف:

در اعتکاف می توان خانه دل را از اغیار تهی کرد و نور محبت خدا را در آن جلوه گر ساخت؛

اعتکاف یعنی لذت میهمان شدن بر سر سفره احسان و لطف الهی

آری «اعتکاف» فصلی است برای گریستن، برای ریزش باران رحمت، برای شستن آلودگی های گناه، برای تطهیر صحیفه اعمال، برای نورانی ساختن دل و صفا بخشیدن به روح، و بازگشتن به خویش.

اعتکاف یعنی روزهایی در خلوت خویش با خود بودن و به یاد خدا زیستن،

یعنی گشت و گذاری در کوچه پس کوچه های درون

                                                                       گشتن در دنیای «تو در تو»ی دل

شناخت خود و مجاهده با نفس و انس با معبود

بریدن از غیر و پیوستن به دوست

هجرت درونی برای سیر در دنیای باطن

مروری بر نفسانیت خویش، در راهِ برداشتنِ گام تهذیب و برگرفتنِ کام بندگی

اعتکاف یعنی تمرینی سه روزه با «قیام» و «صیام» تا یک عمر در معبد نیاز و سجده گاه راز و نیاز، معتکف حریم بندگی باشیم.

                                                  درسی از سه روز برای همه عمر.

رجب، ماه نماز و نیایش

                                       و

                                              اعتکاف، چله نشینی در خلوت نیاز و خواهش.

ایام اعتکاف، اهل عبادت را «عید حضور» است و اهل غفلت را روزنه ای به سوی نور.

خواندن و شنیدن کجا؟

                                     دیدن و بوییدن کجا؟

                                                                       درک حضور و لمس محضر!!!

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:8  توسط مهدی | 

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

شهدا شمع محفل بشریت اند.      امام خمینی (ره)

زنده نگاه داشتن نام و یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.    مقام معظم رهبری

سلام بر آلاله های سرخ

 

خداوندا، توانایی ام ده

بسرایم قصه عاشقی ایّام را              

                                                آنگونه که در شأن دلیران باشد

دل نوشته

سال های نه چندان دور همین نزدیکی ها، مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند که زندگی برایشان جدی ترین بازیچه بود، زندگی کردند چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند، زندگی ها کردند چون معنای زندگی را فهمیدند. آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم. چشم دوختند در چشم ما و با سکوتشان فریاد زدند که جور دیگر هم می توان زندگی کرد. آنها رفتند و ما ماندیم، رفتن آنها به رفتن یک ستاره دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها، انگار که آنها مانده اند و ما می رویم. امروز سر برداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنبال آن ستاره ها تا مسیرش را گم نکنیم. شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم ...

 

مرا بالی است از پرواز مانده

                                                قدم هایی است در آغاز مانده

شهیدان دستهایم را بگیرید

                                                منم همراه از ره باز مانده

 

سلام بر گل های گمگشته زهرا (س) ...

 

تو اگر در تپش باغ، خدا را دیده ای

همت کن و بگو:

ماهی ها، حوضشان بی آب است ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:30  توسط مهدی | 

به نام خدا

 

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

مناجات

 

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی            

                     جز گوشه ی ابروی تو  محراب دعا نیست

محراب دعا

بار خدایا! بر محمد و آلش درود فرست ...

مرا به درجه ای از درجات بزرگواری در بین مردم ترفیع مده،

                        مگر آنکه به همان اندازه مرا در پیش خویشتن پایین آوری.

و هیچ عزت ظاهری برای من ایجاد مفرما، مگر آنکه به همان نسبت ذلت پنهانی و درونی برایم ایجاد فرمایی.